الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
49
الغدير ( فارسى )
مردم را بيم داد و چنين گفت : اما بعد ، سرانجام ستم و گمراهى بسى وخيم است . اين مردم نزديك شدند ، آنگاه تكبّر كردند و غرور دامنگيرشان شد . مرا امين شناختند ، ليكن به خداوند جسارت كردند . چنانچه به راه نياييد ، چارهاى خواهم انديشيد تا به راهتان آورم . من هيچ نيستم ، اگر حجر را از كوفه برندارم و او را عبرت ديگران قرار ندهم . واى بر تو اى حجر ! طعمه با پاى خود به دام افتاده است . آنگاه به شداد بن هيثم هلالى ، فرماندهء شهربانى دستور داد كه حجر را بياورند . مأموران نزد حجر رفتند و او را فراخواندند ، اما ياران حجر گفتند : او نمىآيد و ما از شما بيزاريم ، سپس به مأموران توهين كردند و لعنت فرستادند . چون زياد را از اين امر باخبر ساختند ، گفت : اى مردم كوفه ، آيا با يك دست اختلاف مىاندازيد و با دست ديگر آشتى مىكنيد ؟ بدنهايتان در اختيار من است و شما به اين ديوانهء احمق دل بستهايد ؟ در عبارت الكامل آمده است كه زياد گفت : بدنهايتان با من و دلهايتان با حجر احمق است . به خدا سوگند ، بايد ثابت كنيد كه از هوادارى او مبرّا هستيد ، و گرنه گروهى را بر شما برمىگمارم كه كجىها و انحرافات شما را اصلاح كنند . گفتند : پناه بر خدا از اينكه ما جز اطاعت و خشنودى تو انديشهاى در سر داشته باشيم . آنگاه گفت : پس هركدام از شما برخيزد و هركس از طايفه و اطرافيانش را كه با حجر همراه است ، به اينجا دعوت كند . گروه زيادى از حجر برگشتند . زياد به رئيس شهربانى گفت : برو و حجر را بياور . چنانچه نيامد ، با او و همراهانش بجنگ و بر آنها شمشير بكش تا اينكه او را پيش من بياورى . رئيس شهربانى آمد و او را فراخواند ، اما يارانش نپذيرفتند و حمله آغاز شد . در آن حال ، ابو عمرطهء كندى به حجر گفت : جز من شمشير به دستى نيست كه از تو دفاع كند . چه بايد كرد ؟ برخيز و به قبيلهء خودت ملحق شو ، تا آنها ترا حمايت كنند . سپس برخاست ، در حالى كه زياد بر فراز منبر نشسته بود و آنها را تماشا مىكرد . ياران زياد آنها را محاصره كردند و مردى به نام بكر بن عبيد با گرزى بر سر عمرو بن حمق كه از ياران